تبلیغات
ظهور(نسل شریف) - زندگی حضرت عباس از زاویه ای دیگر (عباس اسوه ی ولایت مداری)
ظهور(نسل شریف)
آنکه معترض نیست، منتظر نیست و معترض، منتظر نیست - دکتر علی شریعتی

آرشیو موضوعی

آرشیو

دوستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :

زندگی حضرت عباس از زاویه ای دیگر (عباس اسوه ی ولایت مداری)

حرم حضرت عباس

غروب کوفه بود، باز هم لشکری  دچار آفت شک و تفرقه شده بود و به سمت شهر در حرکت بودند...

پسری خوش سیما و زیبا اندام جلوی دروازه شهر روی شمشیر چوبی خود تکیه داده و چشم در چشم فرمانده این لشکر دوخته بود و در حالیکه دندانش را به هم می فشرد زیر لب می گفت : انتقامت را روزی خواهم گرفت پدر !

هر از چندگاهی از زبان برادرنش می شنید که مادرشان را غریبانه کتک زدند، و زمانی که اشک را در چشم خواهرش می دید درحالیکه دندانش را به هم می فشرد زیر لب می گفت : انتقام تورا خواهم گرفت ما..

 

 

روزها و ماهها گذشت و این پسر تبدیل شد به یک نوجوانی رشید و ماه چهره و دیگر آموزشهای رزمی را زیر نظر پدر فرا گرفته بود، نام او عباس بود، و در میان قبیله اورا با نام قمربنی هاشم می شناختند.

نزد پدر رفت، گفت من حاضرم تا به جای مالک در رکابت بجنگم ! پدر درحالیکه لبخند به لب داشت گفت پسرم من برای روز به خصوصی به تو رزم آموختم و تو باید خودت را برای اون روز آماده کنی.

او شاهد غربت پدرش در آخرین وداع بود، وداعی که پدرش دست او را در دست حسین گذاشت و خبر از روزی پر بلا داد

 

عباس دید که چگونه برادرش حسن را مظلومانه به شهادت رساندند ولی او ماموریتی بزرگ تر داشت و زیر لب می گفت : انتقام تورا هم خواهم گرفت برادر.

 

دهم محرم ماه سال شصت و یک هجری

روز موعود برای عباس فرا رسیده بود، تمام کفر در مقابل تمام ایمان صف آرایی کرده بودند و یاران یک به یک اذن میدان میگرفتند و در میدان هنرمایی می کردند.

ولی عباس در پشت خیمه ها آرام و قرار نداشت ، مدام قدم می زد و فکر می کرد، گویا تمام انرِژی که طی سالیان دراز ذخیره کرده بود یک جا میل به رهایی داشت،

تمام عمر غربت علی، میخ درب در سینه زهرا،‌ نصیحت های ام البنین ،‌وصیت پدر ، شهادت مضلومانه حسن... زخمهایی بودند که سر باز کرده و همه شان در یک لحظه از دیدگان عباس عبور می کرد.

عباس در پشت خیمه ها آرام و قرار نداشت ، مدام قدم می زد و فکر می کرد.

 

علی اکبر آماده رزم شده بود ، از مقابل عباس عبور میکرد و عباس با نگاه و سکوت او را بدرقه

عباس خنده دشمن را دید زمانیکه حسین بر بالین علی اکبر بود.

قاسم تنها یادگار برادرش حسن را دید که لباس رزم به تنش بزرگ بود و عباس پهلوان همچنان سکوت می کرد

زمانیکه قاسم سپاه دشمن را به هم ریخت، صدای فرمانده هان دشمن بلند شد که اگر حریف قاسم نمیشوید با عباس ابن علی چه خواهید کرد؟ اسم عباس برای دشمن دلهره آور بود

عباس در پشت خیمه ها آرام و قرار نداشت ، مدام قدم می زد و فکر می کرد، گویا تمام انرِژی که طی سالیان دراز ذخیره کرده بود یک جا میل به رهایی داشت.

بارها نزد برادر آمد اذن میدان خواست ولی مولایش اذن نداد

نپرسید چرا

اصرار نکرد.

عباس در پشت خیمه ها آرام و قرار نداشت ، مدام قدم می زد و فکر می کرد.

یاران یک به یک رفتند ، روز موعود داشت به آخر می رسید و هنوز عباس وارد میدان نشده بود

برای او اذن برادر یک تکلیف شرعی بود ، باید راهی پیدا می کرد ، صدای گریه بچه ها را که شنید مشک را برداشت و نزد برادر آمد ، اذن خواست و برادر اذن داد.

عباسی که یک عمر آموزش نظامی دیده و خودش را آماده کرده یرای این روز ، عباسی که دشمن را می بیند که خون علی اکبر از دستانشان می چکد به جای شمشیر ، مشک در دست می گیرد و وارد میدان می شود

سلاح عباس حکم ولی زمان است، نه شمشیر !!

عباس یک عمر احساسش را فدای یک امر ولی کرد.

عباس اسوه ی ولایت مداری است در طول تاریخ.

 

عباس (عماد) میرزایی


درباره وبلاگ

هر کس این سوال به ذهنش می رسد که امام زمان، این رهبر نجات بخش انتهای تاریخ، چگونه می تواند بر جهان پیروز شود؟ در اینجا امام صادق (ع) یک توجیه بسیار عمیق و کاملاً جامعه شناسانه و تاریخی دارد که: «قدرتهای ستمکار و قطبهای جنایت و ظلم به قدری از درون به فساد خواهند رفت که مقاومتشان را از دست می دهند و آنگاه شما از بیهوشی و خواب خرگوشی بیدار شده و چون مسلح به نیروی ایمان و آگاهی هستید بر آن قدرتهای از درون پوسیده و از بیرون فرسوده پیروز می شوید» و این پیروزی بر اساس منطق و غیبت و سنتهای اجتماعی است، سنتهایی که در اسلام قوانین خداوند است نه قوانین ماتریالیستی.
مدیر وبلاگ : عماد

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

; ثبت نام استشهدایون داوطلب اعزام به بحرین 		rahil.ir

آپلود عكس